شب به شب قوچـے از این دهڪده ڪم خواهد شد
هر نسیمـے ڪه نصیب از گل و باران ببرد ؛ مـے تواند خبر از مصر به ڪنعان ببرد
آه، از عشق ڪه یڪ مرتبه تصمیم گرفت ؛ یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
واے بر تلخـے فرجامِ رعیت پسرے ؛ ڪه بخواهد دلـے از دختر یڪ خان ببرد
ماه رویـے دل من برده و ترسم این است ؛ سرمه بر چشم ڪشد،زیره به ڪرمان ببرد ..
دو دلم، اینڪه بیاید من معمولـے را ؛ سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد!
مرد آنگاه که از درد به خود مـے پیچد ؛ ناگزیر است لبـے تا لب قلیان ببرد
شعر ڪوتاه ولـے حرف به اندازه ے ڪوه ؛ باید این قائله را " آه " به پایان ببرد
شب به شب قوچـے از این دهڪده ڪم خواهد شد ؛ ماده گرگـے دل اگر از سگ چوپان ببرد!
شاعر : حامد عسگری
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۱ ساعت 12:14 توسط سید حامد حسینی
|