شعر بوسه- اثر استاد فریدون مشیری

شب دو دلداده در آن کوچه تنگ/مانده در آن ظلمت دهلیز خموش/اختران برده بر منظره چشم/ماه بر بام سرا پا شده گوش/در میان بود به هنگام وداع/گفتگویی به سکوت و به نگاه/دیده ی عاشق و لب لعل یار/ دل معشوقه و غوغای گناه/عقل رو کرد به تاریکی ها/ عشق همچون گل مهتاب شکفت/عاشق تشنه لب بوسه طلب/ همچنان شرح تمنا می گفت/سینه بر سینه ی معشوق فشرد/ بوسه ای زان لب شیرین بربود/دختر از شرم سر انداخت به زیر/ ناز می کرد ولی راضی بود/اولین بوسه جان پرور عشق/ لذت انگیزتر از شهد و شراب/ لاجرم تشنه ی صحرای فراق/ به یکی بوسه نگردد سیراب/ نوبت بوسه ی دوم که رسید/ دخترک دست تمنا برداشت/ عاشق تشنه که این ناز بدید/ بوسه را بر لب معشوقه گذاشت.

عطر بهار نارنج در بابل

اگر تا حالا گذارتان به شهر بابل نيفتاده، ارديبهشت را از دست ندهيد كه براي رفتن به اين شهر هيچ ماهي بهتر از ارديبهشت نيست . هر كس در دومين ماه بهار به بابل رفته باشد، مي داند كه چرا به آنجا مي گويند شهر بهارنارنج. خيابان‌هاي بابل اين روزها مست عطر بهارنارنج است. نام باستاني بابل «مه ميترا» يعني جايگاه ميتراي بزرگ بود. در دوران اسلامي آن را به نام «مامطير» مي شناختند. در دوره حكومت صفوي تجارت شهر به قدري پر رونق بود كه اسمش را «بارفروش» گذاشتند. نام بابل تا قبل از سال 1314 شمسي «بارفروش» بود و نام فعلي‌اش را از رودخانه بابل گرفته است . اين رودخانه از غرب بابل عبور مي كند و همان رودخانه‌اي است كه پل معروف شهر بابلسر را روي آن ساخته اند

در مورد روستای بیجی کلا از  توابع شهرستان بابل و محل زندگی مدیر وبلاگ

روستاي بيجي كلا از توابع شهرستان بابل كه ضمن قرار داشتن در غرب شهرستان بابل , در كيلومتر 12 جاده جديد بابل به آمل , از بخش لاله آباد و منطقه كاري پي مي باشد
ادامه نوشته

فریدون مشیری

هر چند شکسته پر به کنج قفسم / یک بوسه بود از لب لعلت هوسم / وان بوسه چنان است که لب بر لب تو / آنقدر بماند که نماند نفسم .

عروسک پشت پرده-داستان زیبایی از صادق هدایت

تعطيل تابستان شروع شده بود. در دالان ليسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزي چمدان بدست، سوت زنان و
شادي كنان از مدرسه خارج مي شدند . فقط مهرداد كلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجري كه كشتيش غرق شده
باشد بحالت غمزده بالاي سر چمدانش ايستاده بود . ناظم مدرسه با سر كچل ، شكم پيش آمده باو نزديك شد و
گفت:
- شما هم مي رويد ؟
مهرداد تا گوشهايش سرخ شد و سرش را پائين انداخت ، ناظم دوباره گفت:
- ما خيلي متأسفيم كه سال ديگر شما در مدرسة ما نيستيد . حقيقتًا از حيث اخلاق و رفتار شما سرمشق
شاگردان ما بوديد ، ولي از من بشما نصيحت ، كمتر خجالت بكشيد ، كمي جرئت داشته باشيد ، براي جواني
مثل شما عيب است . در زندگي بايد جرئت داشت !
مهرداد بجاي جواب گفت :
- منهم متأسفم كه مدرسة شما را ترك ميكنم !
ناظم خنديد ، زد روي شانه اش ، خدا نگهداري كرد ، دست او را فشار داد و دور شد . دربان مدرسه چمدان
گذاشت . مهرداد هم باو انعام « تاكسي » مهرداد را برداشت و تا آخر خيابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در
داد و از هم خداحافظي كردند.
نه ماه بود كه مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تكميل زبان فرانسه بود . روزيكه در پاريس از رفقايش جدا شد
مثل گوسفندي كه بزحمت از ميان گله جدا بكنند ، مطيع و پخته بطرف لوهاور
ادامه نوشته

شعر کوچه- اثر استاد فریدون مشیری


بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.
پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
...
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
...
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
فريدون مشيری

ساعتعشق

باز هم اینجا عطش، آتش، شراره

باز باران با ترانه                                                       می خورد بر بام خانه
یادم آرد كربلا را                                                       دشت پر شور و نوا را
گردش یك روز غمگین گرم و خونین                              لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران با صدای گریه های كودكانه                             از فراز گونه های زرد و عطشان با گهرهای فراوان می چكد از چشم طفلان پریشان                                پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لبهای ساقی                    چشم در چشمان آ رام و سنگين                می چكد آهسته از چشمان سقا بر لب این رود پیچان
باز باران
. با ترانه آید از چشمان مردی خسته جان
هیهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب شش ماهه طفلی رو به پایان
مرد محزون دست پر خون
می فشاند از گلوی نازك شش ماهه بر لب های خشك آسمان
با چشم گریان
باز باران
باز هم اینجا عطش، آتش، شراره
جسم ها افتاده بی سر پاره پاره
می چكد از گوش ها باران خون و كودكان بی گوشواره ...

با تشكر از يك دوست......

نوشته شده توسط سید حامد حسینی

 

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است  


پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي...


اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و خدا، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است.!! نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!

نوشته شده توسط سیدحامدحسینی